فعلا که هر روزم تقریبا این جوری سپری شده...نزدیکی های ظهر بیدار می شم...یه کمی توی خونه دور می زنم...منتظر میشینم تا سریال تاجر پوسان شروع بشه
...بعد از فیلم دوباره می رم می خوابمو این برنامه تا شب ادامه داره...حالم از خودم به هم می خوره
...احساس پوچی می کنم...جالبی اش هم به اینجاست که همه و به خصوص دخترای فامیل حسرت منو می خورند
...اما از همه جا بی خبرند که چه زجری دارم می کشم...احساس می کنم استعداد هام به درستی مورد استفاده قرار نگرفته...می تونم یه نقاش برجسته باشم یا حتی یه خواننده یا یا یا...ولی افسوس که هر روزم داره همین جور بی هدف دنبال می شه...نمی دونم چرا این جوری شدم...شاید به خاطر خستگی های اخیره
...امیدوارم همه چیز به زودی بهتر بشه...خودم که واقعا از این وضعیت خستم...این قدر تنبل شدم که حتی حوصله ی مهمونی رفتن هم ندارم
...فردا شب تولد دختر داییمه...حوصله ی رفتن ندارم...ولی بالاجبار باید برم...اگر رفتم میام براتون تعریف می کنم
...امیدوارم در روحیم تاثیر داشته باشه
...
![]() |
![]() |
![]() |



نوشته شده در ساعت 