مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بالاخره این امتحانات ترم هم تموم شد...باز تابستون...نمی دونم چرا اینجوریه...وقتی تابستون میشه دلم برای درس تنگ میشه...وقتی وقت درس و مشق میشه دلم برای بازی و شیطونی کردن...البته فکر کنم اکثرا اینجور باشن...فعلا که دارم نفس میکشم این مدت خیلی بهم برای درسا فشار اومده بود...همش هم به خاطر رقابتایی که به وجود اومده...خوب دیگه کلاس ما هم از شانس من همه درس خون و زبل...ولی خوب به هر حال فعلا که برای یه مدت تموم شد...خیلی خستم...می خوام از تابستون امسال حداکثر استفاده را بکنم...وزنم را هم حتما باید به حالت عادی برگردونم...البته تو این مدت خیلی استرس داشتم و اصلا زیاد هم غذا نمی خوردم و تونستم حدود 3 کیلو کم کنم...ولی بازم از خودم راضی نیستم...اصلا نمی دونم چرا با خودم رو لجبازی افتادم که حتما باید مانکنی بشم!...البته خوب من زیاد قدم بلند نیست ...البته کوتاه هم نیستم...همش دوستم بهم میگه یه کم ورزش کن قدت بلند بشه!...خوب ۱۶۲ تقریبا قدمه...مگه بده؟!...چرا روحیه ی بچه را ضعیف می کنی آخه؟!...دوست دارم قدم یه کم بلند تر بود...ولی خوب حالا با این حال روی قد خودم می خوام وزنم مناسب باشه...امروز رفته بودم بیرون...از جلوی یکی از حوزه های امتحانی کنکور دخترا رد می شدم که دیدم یه پسری دستش یه بسته دستمال کاغذی گرفته و به دخترا تعارف می کنه!...خیلی بامزه بود...منم خندم گرفته بود...مثلا می خواست بگه آره دخترا همش گریه می کنن و از این حرفا و می خواست مثلا همدردی بکنه...تصمیم دارم یه دوچرخه هم امسال بخرم و برم تمرین...البته بازم برنامه ریزی دارم ولی حالا باید یه کم منسجمش بکنم...