مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

من نمی دونم چرا پسر ها این جوری هستند...اگر بهشون محبت کنی...می گن من چندمی هستم که باهاشی و چه قدر خوب بلدی محبت کنی و دلبری کنی...اگر بهشون بی توجهی کنی...می گن آره تو دیگه من را دوست نداری و می خوای من را تنها بذاری و بی وفایی واز این حرفای الکی...این آقای دوست پسر ما هم یه جورایی بهانه گیره...بهش محبت می کنم یه چیز می گه...بهش توجه نمی کنم می گه تو اصلا به من توجهی نداری و دلت اصلا برای من تنگ نمی شه...وای ی ی ی ی ی ی ی...دیوونه شدم...براش مثل بچه ها حرف می زنم...می گه این جوری نکن آخه من این جوری فکر می کنم طرفم یه بچه است و نمی فهمه...براش عادی حرف می زنم می گه چی شده خودت را امشب گرفتی!...آخه من از آقای دوست پسر دورم به خاطر دانشگاهم و فقط ارتباط تلفنی داریم...احساسات من را اصلا انگار نمی فهمه...من خیلی دوستش دارم ولی اون شکاکه و همش می گه تو من را دوست نداری...آخه ایشون قبلآ با یه چند نفر بودن ...گویا دوستانشون بهشون خیانت کردند...حالا فکر می کنه همه مثل هم هستند...شب عملم زنگ می زنه برام گریه می کنه...روز بعدش اصلا انگار نه انگار...خلاصه داستانی داریم...می دونم از این حرفم پسر ها ناراحت می شن...ولی من که یه پسر سالم تا به حال ندیدم...همشون یه مشکلی دارن...خوب بابا...حالا جوش نیارید...دختر ها هم این جوری هستند...اصلا با این اوضاع احوالی که توی جامعه هست همه یه جورایی قاطی هستند...راستی اگر کسی یه رژیمی که سریع لاغر کنه را سراغ داره برام تو نظرات بنویسه...خیلی چاق شدم...آینه هم تا من را می بینه خجالت می کشه...البته من سعی می کنم زیاد جلوی آینه آفتابی نشم...آخه عید اصلآ رعایت نکردم و بعدش هم که به خاطر عملم زیاد تحرک نداشتم ...فعلآ به قول بعضیا...زت زیاد...