سلام...
من هلو هستم
...این اسمیه که دوست پسر عزیزم به من میگه
...عاشقشم...من از امروز اینجا می نویسم تا ببینم که به مرور زمان چه تغییراتی میکنم و خودم شاهد بر زندگیم باشم...امیدوارم که بتونم رضایت شما را هم جلب کنم
...البته من فقط برای دل خودم می نویسم...برای اینکه از دل تنگی و افسردگی رهایی پیدا کنم
...الان ساعت تقریبا ۳ صبح ولی من خوابم نمی بره برای همین اومدم پای سیستم...خیلی هم دلم گرفته
...البته من حسود نیستم...نمی دونم شاید هم باشم...نمی دونم
...این مهمونی های عید هم دردسری شده
...مخصوصا وقتی که ببینی یکی که اصلا داخل آدم حسابش نمی کردی حالا یه سر و گردن که چه عرض کنم فکر کنم یه ۴ سر و گردن ازت بالا رفته...پسر عمه ی من که تا چند سال پیش اصلا من یکی حسابش نمی کردم حالا یکی از پولدار ترین های شهر شده (ایشان مهندس عمران تشریف دارند)و ماشین آخرین مدل انداخته زیر پاش و با لپ تاپش توی مهمانی ها جولان میده
...قیافش هم که آخر دختر کشیه
...البته یه دفعه فکر نکنید یه دفعه من ازش خوشم میاد...جدی میگم
...وای ی ی ی ی ی ی...دارم از حسودی انگار می ترکم
...نمی دونستم این قدر حسود بودم...من تا صبح از حسودی نمیرم خوبه...فکر کنم علت بی خوابیم هم همین بوده البته فکر کنم!...می خوام یه کم بیشتر به کارهام فکر کنم...چرا من این قدر از زندگیم عقب موندم
...من که بهترین موقعیت را داشتم...کسی از من چیزی دریغ نکرد...اه ه ه ه ه...خستم
...برام دعا کنید
...



نوشته شده در ساعت 