مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام...می دونم حتما از دستم خیلی ناراحتید که اینقد بدقولی کردم...این چند وقت سرم بازم یه جورایی شلوغ بود البته از نوع خوبش!...یه چند روز رفتیم شهر آقای دوست پسر برای تحقیقات!...بعدش هم ایشون تشریف آوردن پیش ما و دیگه ما هم یه جورایی قاطی مرغا شدیم!...البته فعلا فقط نامزد کردیم تا درس من تمام بشه...البته فکر کنم یه صد سال دیگه!...خلاصه از من دلگیر نباشید...بعد از رفتن آقای دوست پسر که دیگه البته دوست پسر نیست و برای همین هم من میگم آقای ک آخه اول اسمش اینه...خلاصه بعد از رفتن آقای ک هم یه جورایی من افسرده شده بودم...آخه این مدت که پیشم بود خیلی بهم خوش گذشته بود...همش با هم می رفتیم سینما و پارک و شهربازی...اما خوب اونم به خاطر کارش مجبور بود برگرده...منم از اون روز افسرده شده بیدم یه جورایی...البته خوب باید به فکر دانشگاهم باشم دیگه...تو این مدت هم که باز طبق معمول بخور بخور بود ولی خوشبختانه من زیاد وزن اضافه نکردم...چون خیلی با آقای ک پیاده روی کردم...نمی گذاشت حتی ماشین را بیارم بیرون...میگفت این جوری برای سلامتی بهتره...آره پاهام داغون شد...واقعا برای سلامتی خوبه!...سعی می کنم از این به بعد زود به زود آپ کنم...البته اینقد بدقولی کردم که دیگه خجالت می کشم قول بدم...فعلا زت زیاد...

فعلا که هر روزم تقریبا این جوری سپری شده...نزدیکی های ظهر بیدار می شم...یه کمی توی خونه دور می زنم...منتظر میشینم تا سریال تاجر پوسان شروع بشه...بعد از فیلم دوباره می رم می خوابمو این برنامه تا شب ادامه داره...حالم از خودم به هم می خوره...احساس پوچی می کنم...جالبی اش هم به اینجاست که همه و به خصوص دخترای فامیل حسرت منو می خورند...اما از همه جا بی خبرند که چه زجری دارم می کشم...احساس می کنم استعداد هام به درستی مورد استفاده قرار نگرفته...می تونم یه نقاش برجسته باشم یا حتی یه خواننده یا یا یا...ولی افسوس که هر روزم داره همین جور بی هدف دنبال می شه...نمی دونم چرا این جوری شدم...شاید به خاطر خستگی های اخیره...امیدوارم همه چیز به زودی بهتر بشه...خودم که واقعا از این وضعیت خستم...این قدر تنبل شدم که حتی حوصله ی مهمونی رفتن هم ندارم...فردا شب تولد دختر داییمه...حوصله ی رفتن ندارم...ولی بالاجبار باید برم...اگر رفتم میام براتون تعریف می کنم...امیدوارم در روحیم تاثیر داشته باشه...

بالاخره این امتحانات ترم هم تموم شد...باز تابستون...نمی دونم چرا اینجوریه...وقتی تابستون میشه دلم برای درس تنگ میشه...وقتی وقت درس و مشق میشه دلم برای بازی و شیطونی کردن...البته فکر کنم اکثرا اینجور باشن...فعلا که دارم نفس میکشم این مدت خیلی بهم برای درسا فشار اومده بود...همش هم به خاطر رقابتایی که به وجود اومده...خوب دیگه کلاس ما هم از شانس من همه درس خون و زبل...ولی خوب به هر حال فعلا که برای یه مدت تموم شد...خیلی خستم...می خوام از تابستون امسال حداکثر استفاده را بکنم...وزنم را هم حتما باید به حالت عادی برگردونم...البته تو این مدت خیلی استرس داشتم و اصلا زیاد هم غذا نمی خوردم و تونستم حدود 3 کیلو کم کنم...ولی بازم از خودم راضی نیستم...اصلا نمی دونم چرا با خودم رو لجبازی افتادم که حتما باید مانکنی بشم!...البته خوب من زیاد قدم بلند نیست ...البته کوتاه هم نیستم...همش دوستم بهم میگه یه کم ورزش کن قدت بلند بشه!...خوب ۱۶۲ تقریبا قدمه...مگه بده؟!...چرا روحیه ی بچه را ضعیف می کنی آخه؟!...دوست دارم قدم یه کم بلند تر بود...ولی خوب حالا با این حال روی قد خودم می خوام وزنم مناسب باشه...امروز رفته بودم بیرون...از جلوی یکی از حوزه های امتحانی کنکور دخترا رد می شدم که دیدم یه پسری دستش یه بسته دستمال کاغذی گرفته و به دخترا تعارف می کنه!...خیلی بامزه بود...منم خندم گرفته بود...مثلا می خواست بگه آره دخترا همش گریه می کنن و از این حرفا و می خواست مثلا همدردی بکنه...تصمیم دارم یه دوچرخه هم امسال بخرم و برم تمرین...البته بازم برنامه ریزی دارم ولی حالا باید یه کم منسجمش بکنم...

سلام...این روزها واقعآ سرم شلوغه به خاطر درسا...اصلآوقت نمی کردم آپ کنم...گفتم بیام یه سری بزنم...آخه اصلآدرسا وقت نمیذاره برام...اوضاع من و آقای دوست پسر هم که اصلآ معلوم نیست چه جوریه...فکر کنم یه کوچولو فقط یه کوچولوها مشکل داره...یه روز یه حرف می زنه...روز بعد یه چیز دیگه ...خلاصه معلوم نیست چش هست اصلا...نمی دونم...دلم می خواد بهش فکر نکنم...ولی آخه دوسش دارم...آخه چرا پسرا این جورین...من که دیگه واقعا نمی دونم چی کار کنم...می دونم اگر بخوام بی خیالش بشم دوران خیلی سختی را در پیش خواهم داشت...نمی دونم اگه شماها تجربه ای چیزی در این مورد دارید بهم بگید...نمی دونم اصلا باهاش چه جوری رفتار کنم...همش دعوا می کنه...انگار من فقط باید هر چی میگه گوش بدم...انگار همه ی حرفایی که اون می زنه درسته...اه ه ه ه ه ه ه ...دارم دیوونه می شم...اونم تو این وضعیت و با این درسای زیادم شده قوز بالا قوز...البته من می خوام راه مسالمت آمیز را داشته باشم نه جدایی...واقعا نمی دونم...یه روز میگه قربونت برم...دوست دارم...یه روز میگه از رفتارات بددددددددم میاد...وای ی ی ی ی ی ی ی...من دیوونه نشم خوبه...اگه شما راه حلی به ذهنتون می رسه بگید...فعلآ...

یه مطلب جالب یه جا خوندم گفتم برای شما هم بنویسمش...یه کم طولانیه...ولی خوندنش خالی از لطف نیست...مرجعش را دقیق نمی دونستم وگرنه می نوشتم...

(( البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاوبودن فواید زیادی دارد من مقداری در این مورد فکر کردم به این نتیجه رسیدم که مهم ترین فایده گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست بلکه گاو است هر چند که نتیجه گیری باید در آخر باشد. بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد مثلآ در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و ...درست می کنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن گرفت عروسش پسرش را از چنگش در می آورد وقتی گاوی که پدر خانواده است می خواهد دخترش را شوهر دهد نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین همسایه و فامیل آبرو دارند مجبور نیست به خاطر اینکه پول جهاز دخترش را تهیه نماید برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک بره گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند چون آن ها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمی گوید که فعلآ قصد ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کند این همه بیا برو، بعله برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیرلفظی، حنابندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیرتختی، ماه عسل، ماه زهر، طلاق و طلاق کشی و ...ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند شاعر در این باره می گوید.

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که می دانند بهترین سال های عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند. گاوها به خاطر چشم و هم چشمی دماغشان را عمل نمی کنند. تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟ گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده گاو استفاده می کنیم. ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو ه استفاده می کنیم. تا حالا شما گاو بی کار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا به حال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلآ بگوید از آقای فلانی یاد بگیر آخر تو هم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها. تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین دوازده میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آن قدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند البته باز هم شاعر در این مورد شعری فرموده است:

گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رو از تو پس می گیرم

دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ!! دیده اید گاو پدر دخترش را کتک بزند؟! گاوها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلافات طبقاتی ندارند دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خودفروشی می کنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند روی شان را با سیلی سرخ نگه نمی دارند. هیچ گاوی غصه گاوهای دیگر را نمی خورد. هچ گاوی غمباد نمی گیرد هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمی گوید هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه و خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی همجنس بازی نمی کند هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد.هیچ گاوی...

ولی مهم ترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیست...لباس ما از گاو است. غذایمان از گاو. شیر و پنیر و کره و خامه...همه از گاو...ولی...هیچ گاوی نگفت: من...گفت: ما...))

واقعآ تا به حال فکر کرده بودید که گاو این همه فایده داره...

 

چند روز پیش که آقای دوست پسر اومده بود پیشم....یک بار که رفته بودیم پارک...صحنه های بسیار جالبی را دیدیم...ولی یکی از جالب ترین هاش این بود که یه دختر و پسر که دختره هم چادری بود آمدن پارک...البته احتمالا نامزد یا عقد بودند چون بهشون نمیومد که خلاف باشن...دیگه شروع کردند...حالا نبوس کی ببوس...خجالت هم نمی کشیدند...جالب بود که فکر هم می کردند که هیچ کس حواسش نیست...دیگه لب و از این حرفا...دختره هم که اصلآ دیگه ول شده بود...دیگه کار داشت به جاهای حساس می کشید...پسره داشت دستش به یه جاهای حساس نزدیک می شد...دیگه من و آقای دوست پسر هم که از خنده داشتیم می مردیم...2 تا پسر هم اون طرف تر داشتند با موبایلاشون فیلم می گرفتند از اونا...خیلی نامرد بودند...حالا خوب بود دختره چادر داشت و زیاد قیافش مشخص نبود...بعد هم 2 تا پسرا زدند به چاک...دختره و پسره هم حسابی حال کردند...تازه انگار به خودشون اومده بودند...دیگه دیدن اوضاع ناجوره بلند شدند رفتند...خوب معلومه دیگه وقتی حتی یه دختر با یه پسر که با هم ازدواج می کنند جایی ندارند که همدیگه را ببوسن و بغل کنن...این جوری هم باید بشه...الان یه جوری شده که آدم با شوهر خودش هم بخواد بوس کنه اما اگر عقد باشن انگار گناه کردن...البته همه نه...ولی من که توی جامعه این جوری زیاد دیدم...البته خوب خیلی ها هم توی خونه مشکلی ندارن...ولی خوب همه ی خانواده ها یه جور نیستن...برای همینه همه این قدر حریص شدند...به هیچ جایی هم نمی رسن...چون فکرشون از نظر جن سی و مسکن و ...آزاد نیست...حالا یه آدمی که این قدر نیاز های بی جواب درونش هست چه جوری می تونه مثلآ بره دنبال علم و پیشرفت و...البته من نمی گم همه برن از راه خلافش...من خودم مخالفم...من می گم باید شرایط برای دختر پسرا آماده باشه تا راحت ازدواج کنن...نه اینکه وقتی بخوان ازدواج کنن به جای اینکه اول شادی هاشون باشه اول بدبختی ها و غم و غصه شون و بی خانگی و بی پولی باشه...خوب همه که مایه دار نیستن...خدایا خودتون کمک کنید...

سلام...قول داده بودم زود به زود آپ کنم ولی انگار باید هر دفه یه جوری بشه که نتونم...درسا که هنوز هست...حالا تو این گیر و دار آقای دوست پسر دلشون تنگ شده بود و یه چند روزی اومده بودند پیشم...حالا درس که هیچی...دیگه کامپیوتر و اینترنت که دیگه تعطیل بود...این رفتار اخیرش هم فهمیدم از دل تنگی بوده و از اینکه از هم دور بودیم...خلاصه جای شما خالی خیلی خوش گذشت...وقت برگشتنش هم اینقد هر دومون گریه کردیم...آخه منم خیلی دلم براش تنگ شده بود...آخه خیلی دوسش دارم م م م م م م م م م م...دیگه تو این چند روز اینقد شیطونی کردیم که نگو...ملتو به مسخره گرفته بودیم...چه شیطونی هایی که وسط خیابون و پارک و رستوران و بازار نکردیم...خلاصه خیلی خوش گذشت...البته 2 بار هم توسط ماموران انتظامی سوال پیچ شدیم که به خیر گذشت...راستی یکی نظر داده بود که حتما من کمبود دارم که این جوری توی یکی از پست هام نوشته بودم...من نمی دونم چرا این حرف را زده بود...من که همش از خودم و هیکلم و درس و همه چیز بد گفته بودم...تعریفی نکرده بودم...تازه من قبلا هم گفته بودم اگر کسی از اینجا خوشش نمیاد نخونه...مگه اجبارش کردم...این چند روز هم ورزش را بیخیال شده بودم...البته همش بیرون توی خیابون ول بودیم و راه میرفتیم ولی چون خوردنم زیاد بود 3 کیلویی که کم کرده بودم 2 کیلوش برگشت...دوباره باید ورزش کنم تا جبران کنم...قربون همتون...بوس س س س س س س س...

سلام...یه مدتی بود خیلی سرم شلوغ بود...یعنی هنوزم هست...به خاطر درسام...خیلی زیاد شدند...اصلا وقت هیچ کاری را ندارم...البته آنلاین می شدم ولی نمی تونستم آپ کنم...فقط نظرات را می خونمدم...البته من خیلی درس را دوست دارم...ولی دوست دارم اجباری نباشه...وقتی به زور باید برای امتحان خونده بشه یه جوراییه...روابط ما با آقای دوست پسر هم که هنوز معلوم نیست چه جوریه...یه روز حالش خوبه...یه روز بد...یه روز داد و بیداد راه می اندازه...یه روز میگه ببخشید...معذرت و از این حرفا...یه مدتیه ورزش می کنم...روزی 3 کیلومتر پیاده روی می کنم...غذام هم خیلی کم شده...یعنی اصلآ انگار وقت نمی کنم دیگه غذا بخورم...البته این خوبه...دلم می خواد زودتر این وزنی را که اضافه دارم کم کنم...میگن آدم هر چی هم لاغر بشه بازم انگار دوست داره لاغرتر بشه...حالا منم نمی دونم واقعا اضافه وزن دارم یا نه...دیگران که خوششون میاد...حالا نمی دونم اونا کلآ از این تیپ خوششون میاد یا اینکه من واقعا لاغرم...توی دانشگاه توی اتاق کامپیوتر می رم مسئول گرانقدر دستپاچه می شه...میرم تو اتاق استاد عزیز ازشون در مورد تحقیق سوال کنم...چنان من را تحویل می گیره که یه لحظه توهم می زنم نکنه یه کسی چیزی بودم تا حالا نمی دونستم و خلاصه این قدر هول میشه که زود سوال را می پرسم و می رم...آخه نشسته بود یه دفه تا وارد اتاق شدم چنان از جاش بلند شد که یه لحظه فکر کردم نکنه کسی پشت سر من اومده توی اتاق...خلاصه با کلی من و من کردن جواب را میده و یه لبخند هم نثار ما می کنه...آخه این استاد یه دو بار هم من سر کلاس دیر رفتم هیچ چیزی نگفت...حالا با بعضی بچه ها چنان برخوردی می کنه که آدم از زندگی سیر میشه یعنی اگه من جای اونا بودم شاید همون وسط آب شدم بودم رفته بودم توی زمین...خلاصه این آقای حدودآ 40 ساله هم مثلا می خواد بگه بله و از این رمانتیک بازیا...البته این رفتار ها برای من آزار دهنده هم هست...چون باعث می شه که کارام دیر تر پیش بره...چون وقتی این رفتار ها را می بینم خود به خود از طرفم بدم میاد...چون به نظر من دلیلی نداره که یه استاد یا یه مسئول چنین رفتاری نشون بده...البته در مورد بچه های دانشگاه هم همین طورم...نمی دونم اخلاقم خوبه یا بد...ولی من که کلا از این جور رفتارها خوشم نمیاد آدم را معذب می کنه...آخه استاد نمی گی ممکنه این بچه! یه سوالی چیزی بعد داشته باشه دیگه خجالت بکشه بیاد بپرسه...خلاصه...این روزها خیلی گرفتارم...البته از نظر درسی...حالا تو این شلوغی زده به سرم برم کلاس موسیقی...دوست دارم یه سازی برم که با روحیاتم سازگار باشه...یه ساز ملایم...نمیدونم چی برم...سعی می کنم از این به بعد زودتر آپ کنم...هنوز خیلی حرف نگفته دارم...فعلا...قربون همتون...

من نمی دونم چرا پسر ها این جوری هستند...اگر بهشون محبت کنی...می گن من چندمی هستم که باهاشی و چه قدر خوب بلدی محبت کنی و دلبری کنی...اگر بهشون بی توجهی کنی...می گن آره تو دیگه من را دوست نداری و می خوای من را تنها بذاری و بی وفایی واز این حرفای الکی...این آقای دوست پسر ما هم یه جورایی بهانه گیره...بهش محبت می کنم یه چیز می گه...بهش توجه نمی کنم می گه تو اصلا به من توجهی نداری و دلت اصلا برای من تنگ نمی شه...وای ی ی ی ی ی ی ی...دیوونه شدم...براش مثل بچه ها حرف می زنم...می گه این جوری نکن آخه من این جوری فکر می کنم طرفم یه بچه است و نمی فهمه...براش عادی حرف می زنم می گه چی شده خودت را امشب گرفتی!...آخه من از آقای دوست پسر دورم به خاطر دانشگاهم و فقط ارتباط تلفنی داریم...احساسات من را اصلا انگار نمی فهمه...من خیلی دوستش دارم ولی اون شکاکه و همش می گه تو من را دوست نداری...آخه ایشون قبلآ با یه چند نفر بودن ...گویا دوستانشون بهشون خیانت کردند...حالا فکر می کنه همه مثل هم هستند...شب عملم زنگ می زنه برام گریه می کنه...روز بعدش اصلا انگار نه انگار...خلاصه داستانی داریم...می دونم از این حرفم پسر ها ناراحت می شن...ولی من که یه پسر سالم تا به حال ندیدم...همشون یه مشکلی دارن...خوب بابا...حالا جوش نیارید...دختر ها هم این جوری هستند...اصلا با این اوضاع احوالی که توی جامعه هست همه یه جورایی قاطی هستند...راستی اگر کسی یه رژیمی که سریع لاغر کنه را سراغ داره برام تو نظرات بنویسه...خیلی چاق شدم...آینه هم تا من را می بینه خجالت می کشه...البته من سعی می کنم زیاد جلوی آینه آفتابی نشم...آخه عید اصلآ رعایت نکردم و بعدش هم که به خاطر عملم زیاد تحرک نداشتم ...فعلآ به قول بعضیا...زت زیاد...

سلام...یه مدت بود که آن لاین نشده بودم...آخه یه عمل جراحی انجام داده بودم و تقریبا نیمه بستری بودم...تا الانش که خوب پیش رفته...برام دعا کنید که زودتر خوب بشم...از درسام عقب افتادم...امیدوارم بتونم جبران کنم...داشتم نظرات را نگاه می کردم دیدم یه نفر یه نظری داده بود...البته نظر که چه عرض کنم...من پاکش کردم...من برای دل خودم می نویسم...حالا هر کس از من و نوشته هام خوشش نمیاد اجباری به خوندن نداره...انسان اختیار داره...البته به نظر من این جور آدم ها مریضند که فقط می خوان عقده هاشون را خالی کنند...حالا چه جایی بهتر از اینترنت!...من توی زندگیم خیلی سختی کشیدم و با آدم های مختلفی رو به شدم...نمونش را هم براتون در مورد بچه های خوابگاه نوشته بودم...می دونم که خیلی ها خلا دارند در زندگیشون...من خودم را کامل نمی بینم...منم پر از عیبم ولی حداقل همیشه سعی کردم به کسی توهین نکنم...البته بعضی وقتا هم نشده...نمی دونم چرا بعضی وقتا همه چیز و همه ی ناراحتی هام یه دفعه به مغزم هجوم میارند... شاید اگه جای من بودید هنگ می کردید...بعدا بیشتر در مورد گذشته ام براتون می نویسم...دوستون دارم...